Home - Informatie - Print deze Pagina
Pagina afdrukken » Home

 

نزدیک های سحر دومین روز فصل پاییزه ، می خوام بنویسم ، دلم از همه و همه گرفته ، از اولین شبی که باد سرد خزانی به شهر دلم زد ، فکر کنم یک هفته پیش بود ، از اون موقع این آلزایمر مزمنی که همیشه به طنز ازش یاد می کردم جدی شده ...

هرچی فکر می کنم نمی تونم درست حساب کنم ، این خزون چندومین خزونه عمرمه ، سن و سالم هم از انگشتای دست و پام بیشتر شده ، سن بیشتر از انگشتای دست و پا هم مصیبته ، بزارید باز حساب کنم ...
به کمک بند انگشتام ، موفق شدم ، این بیست و ششمین خزان عمرم هست ، دل من سال 76 در پاییز متولد شد ، پاییز 78 به معراج رفت و خزان 82 به بلوغ رسید ...

احساس می کنم خیلی گنگ و پرت حرف میزنم ، اما این دلیل نمیشه ننویسم ، خستم ... از این آدمای دو پا خستم ...از این آدمهای پر ادعا خستم ...از این تن خاکی خسته شدم ...

نمی دونم ، آقا من از این دلخوش به سکوتم خسته شدم ... صبر ایوب که ندارم ، دیشب با چند دوست دعوا کردم ... دیشب دلم نمی خواست دلخوش به سکوت باشم ... منم صبر و تحملی دارم !!!

جلوی ما که می رسند ، همه دنیا میشند وکیل وصی همه دنیا ... و من احمق باید جواب همه دنیا رو بدم و برای همه دنیا حرص بخورم ...

تا بخندیم و سکوت کنیم میشیم بهترین آدم دنیا ، میشینند سر احساسمون سواری می گیرند ...
تا بخوایم یه کم صفت بگیریم ، می خندند و با خندشون میگن بابا تو که خر خوبی بودی ، بی خیال ...

من کلا در پاییز بی قرارم ، اوصولا آدم رک و جدی هستم ، و راحت و مستقیم حرفم رو میزنم ، اما چون آدمهای دو پا ظرفیت شنیدن دو خط حرف رک ندارند و چون نمی خوام کسی ازم دل آزرده بشه ، سکوت می کنم ، می خندم ، مسخره بازی در میارم که بگذره تموم بشه ...

سرم کلاهم بزارند سکوت می کنم و به روشون می خندم ...
محکومم کنند می خندم ، پارمم کنند می خندم ...

اما در پاییز اونقدر روحم سرکش هست که تاب خویشتن داری و سواری دادن ندارم ... حالا می خواید بگید ، احمقم ... بگید ... می خواید بگید ناسازگارم ... بگید ... می خواید بگید خود درگیرم ... بگید ... هر چی عشقتون هست بهم بگید ...

من در دنیا واقعی اهل شوخیم ، اصولا روحیاتم رو قاطی دنیا نمی کنم ، این دنیا برای من کم ارزشه ، هیچ وقت چیزی نداشتم از دنیا و نخواستم داشته باشم ، همیشه می گفتم جزء کار و حرف نیک هیچ چیز موندگار نیست ، واقعا هم نیست اما ... من از این خودسانسوری خستم
...

بارها شده اومدم با دل خون اینجا نوشتم اما موقع ارسال کردن پست گفتم : نه مهدی درست نیست ، خاطره کسی رو آزرده نکن ، نگه دار برای خودت و اون پست رو نفرستادم ... الانم نمی خوام خاطر کسی آزرده بشه ، فقط اونایی که پا گراشتید رو احساسم ، بی خیالم بشید ، هیچ کدومتون با همه ادعاهاتون هم نتونستید من رو درک کنم ...

داشتم می گفتم ، من در دنیا واقعی بچه خوش خنده و اهل جک و شوخی ، اصلا هم مثبت نیستم ، ادعاشم ندارم و اصلا هم در گفتار ، اهل کلاس و تعارف نیستم ، در جمع های پسرونم خیلی هم بد دهنم ، همشم برای خندوندن دور و وریام هست ...

اصلا نمی دونم واسه چی اینا رو می نویسم ، فقط می دونم خستم ، زیاد ... جزء اینجا هم که جایی ندارم ...

رشته کلام از دستم خارج شد
بزارید
یک بار بخونم
چی می گفتم ...

خوندم ، چقدر چرت و پرت گفتم ، اما این چرت و پرتها واقعیت هستش ...

مثلا پست بعدیم قرار بود حرفهای زیبای پاییزی باشه ... عکس های خونه بابا بزرگ ... نمی دونم ، شاید می دونم و باز دارم خودسانسوری می کنم ، درونم آشوبه ...

فعلا تصمیمم اینه که این بلاگ رو در همینجا استپ کنم ، آلبوم های درخواستی رو تا قبل از این پست ، هر چی پیدا کردم و می تونم پیدا کنم میزارم برای دانلود ،

دیگه درخواست نکنید .. نمی خوام بدقول بشم ...

بعضی از بازدید کننده های اینجام اذیتم کردند ... با لحن های کنایه آمیزشون ... گاه گاهی با متلکهای تلخشون ...

یا با حرفهای مستقیم و غیر مستقیمشون که مهدی کارش کپی کردن متن از جاهای دیگه هست و هیچ کاری نمی کنه یا حق کپی رایت رو زیر پا گذاشته و ...

ممکنه این حرفا به نظرتون نیاد اما وقتی پیمونه لبریز بشه ، هر چیزی بهونه درد میشه ، اونم برای من زود رنج ...
از دست خیلی ها دلخورم ، با این همه دوست و رفیق چه در نت ، چه در دنیای واقعی ، کلا شاید 5 - 6 نفر باشند که در این مدت رفاقت و هم کلامی باهاشون آزارم نداده باشند ...

کسی درکم نمی کنه ... تقصیرم ندارند ... همیشه حق با همه هست جزء من ...

فعلا تصمیم اینه که ادامه ندم ... فقط چند پست ترانه هایی درخواستی که مونده و دارم رو برای دانلود میزارم ، اگر هم درخواستتون در لیست آهنگ هایی که برای دانلود گذاشتم نبود ، شرمنده ، نداشتم و نتونستم پیدا کنم ... لا به لای آلبوم ها هم شعر نمیزارم ، دوست ندارم محکوم به کپی پیس بشم ... فقط آلبوم ها و ترانه های درخواستی ...

با این که خودم رو می شناسم ، یهو دیدی دلم طاقت نیاورد و اومدم این پست رو پاک کردم ... نمی دونم ...
بعضی ها خیلی راحت به خودشون اجازه میدند آزارم بدند ، حالا به هر نحوی که بتونند ...
نمی دونم ... نمی دونم ...
شاید برای همیشه ، خدانگهدار ...

 



سلام ، وقت دوستان به خیر ...
امیدوارم حال همتون خوب باشه و تونسته باشید تابستون خوبی رو پشت سر گذاشته باشید ، تابستونی که 2 روز بیشتر به پایانش نمونده ...
معذرت می خوام که دیر آپ کردم ، واقعیتش دنبال آلبوم های درخواستی بودم و آواره مغازه های مختلف و موفق شدم تعداد زیادی از آلبوم های درخواستی رو پیدا کنم ...
قرار بود در فصل تابستان هر سه روز یک بار آپ کنم ، بدقول شدم ، هر سه روز یک بار نرسیدم آپ کنم اما هر دفعه که آپ کردم سعی کردم جبران غیبتم رو بکنم ، امید که دوستان بدقولی بنده رو به بزرگواری خودتون ببخشید ..

در ولایت ما بادهای سرد خزانی شروع به وزیدن کردند ...
می دونید پاییز از سال 1376 ، 1377 برای من معنی دیگه ایی داشته ، فصلی که درش گُم میشم ، فصلی که من رو محو خودش می کنه و نیرویی فراتر از دل و عقل در من قرار می گیره ...
حرفهای خزانی بمونه برای پست بعد ...

 


یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب
باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند
چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب
جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور

حافظا در کنج فقر و خلوت شب‌های تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

حافظ


آلبوم " در خیال " با صدای " محمدرضا شجریان "


اندكي شبيه دريا شده ام
همين دريايي كه در حوض خانه ي همسايه است
دهانم طعم آبي گرفته
پاهايم جلبك بسته
و در دلم هزار ماهي بي نام و نشان آشيانه كرده
باز هم نيستي
غروب چهارشنبه
و كسي ناشناس واژه هاي علاقه را سر مي برد
و كنج آواز مردگان مي اندازد
نمي دانم
شايد آخر دنياست
كه عقربه ها به بن بست رسيده اند
كاش بيايي
سر بر شانه ات بگذارم
و عريان ترين حرف هايم را
شبيه هق هق پرنده هاي پر شكسته
يادت بياورم
هيچ لازم نيست دلهره ي آيينه
از روييدن باد را به رخم بكشي
من آن قدر طعم گس آيينه را چشيده ام
كه محرم ترين آشناي باران شده ام
آه ، عزيزم ، رايحه ات پيچيده
بگو كجاي سه شنبه اي
هنوز اما خيلي صبورم
كه مي نشينم و از ته آيينه برايت انار مي چينم
تا كي بگويم برگرد
و تو بادبادكي را كه ته دريا به جلبك ها گير كرده
بهانه بياوري براي نيامدنت
اصلا بگذار طعم خاكستري شب رابچشم
بگذار آن قدر شبيه دريا شوم
كه تو ديگر به چشم نيايي
بگذار بميرم ...